X
تبلیغات
مشکلم اینه که جزتو،هیچ کسی رو دوس ندارم - درد دل










مشکلم اینه که جزتو،هیچ کسی رو دوس ندارم

توی آسمون دنیا،هرکی یه ستاره داره،چراوقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره...

من بی تو میمیرم...چه کنم...

من بی تو میمیرم نرو ....

من...

دوست دارم

من

دوست دارم

ولی علتشو نمیدونم....

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 22:11 توسط Reza|

آواره ی دیوونه ام...بس کن

سرگشته و بی همزبونم ... بس کن

بس کن نزن آتیش به جونم

بد کردی ای نا مهربونم

من موندم و این درد دوری

خستم ازین عشق و صبوری...

من موندم و دل غرق به خون

چون شهر جنون

یه قبیله ی خستم

تو بی خبر از حال منی

دستم نزنی

که یه جام شکستم

دیوونه ی بی آشیونم

گریونم و محتاج عشقی

بیچاره من

غمگین و تنها

دل کندم از دنیای پستی...

گفتی چرا آواره ی بی آشیونم

گفتی چرا بازیچه ی دست زمونم

من اسیر تو شدم...

ای که بستی پر من

داغ آتیشو نذار

روی خاکستر من...

غم اونقده تو این صدامه که نگفتم

اونقد عذابم دادی ای وای...که نگفتم....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 23:7 توسط Reza|

دل میگه دلبر میاد

انتظارم سر میاد

پونه از خاک در میاد

یارم از سفر میاد

میدونه فصل بهاره

دل یارش بی قراره

میدونه طاقت نداره

سر راش چشم انتظاره

میدونه بی آشیونم

میدونه بی همزبونم

نمیخاد تنها بمونم

با وفا نا مهربونم...

منو تنها نمیزاره ... میدونم

رو دلم پا نمیزاره ... میدونم

گل میاد بهار میاد

بوی عطر یار میاد

آرزوم به بار میاد

به دلم قرار میاد

میدونه دنیام سرابه

آرزوم نقش بر آبه

زندیگم بی اون

میدونه رنج و عذابه...

منو تنها نمیزاری...

مگه نه....

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:32 توسط Reza|

بگو چه مرگته که دوباره میخونی
دوباره بی فایدست خودت که میدونی
بگو چه مرگته که بازم پر از حرفی
سراپا آتیشی تو این شب برفی

هنوز منتظری بیاد و یار تو شه
بهار تو مرده دلت چقدر خوشه
پرنده ای اما اسیر کوچ خودت
همیشه هم میرسی به هیچ و پوچ خودت

نگاه به آینه بکن چقدر شکسته شدی
شکستنت اما ... چه بد شکسته شدی...
سحر تو راه و تو دوباره بی تابی
چه مرگته دل من ... چرا نمیخوابی



نگو بهار چی شده پرنده غمگین
برای هیشکی نخون به پای هیشکی نشین

...


دانلود "پرنده غمگین"محسن چاوشی

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 21:0 توسط Reza|

دارم از غصه میمیرم خدا

کاری بکن

خدا کاری بکن اینبار 

خدای مهربونه من 

زبونم بند اومد ای وای

کجا رفت هم زبونه من

خدا کاری بکن مردم

خدا کاری بکن اون رفت 

ازت میخوام که برگرده 

اینبار قدرش رو میدونم

اگر چه اون ولم کرده

خدا بگو که برگرده

خدا کاری بکن زود باش 

خدا اون دیگه تنها نیست

خدا بهش بگو مردم

چرا عین خیالش نیست

خدای مهربونه من

دلت میاد که تنها شم

بره عشقم تک وتنها

تا کی دلواپسش باشم 

خدا کاری بکن زود باش

خدا صبرم همین قدر بود 

بگوحرف هاشو بخشیدم 

بگو گنجایشم کم بود

بگو تقصیره من بوده

بگو حق داره میدونم 

بگو به فکر جبرانه

بگو قدرش رو میدونم

بگو دیگه غرورش مرد

میخواد پیشه تو برگرده

بگو سختی این روز ها

اونو از راه به در کرده

خجالت میکشم از اون

بگو چیزی نگه با من

خدا پادر میونی کن

شاید از من خوشش اومد...

خدا...بذار بمیرم....

دانلود آهنگ "خدا کاری بکن"مجید خراطها

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 23:47 توسط Reza|

در بهار زندگی احساس پیری میکنم

باهمه آزادگی فکر اسیری میکنم

بس که بد دیدم ز یاران به ظاهر خوب خود

بعد از این بر کودک دل سختگیری میکنم

در به رویم بسته اند از این از آن خسته ام

من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام

ای خدای آسمان بهتر تو میدانی که من

بارها در راه او تا پای جان بنشسته ام...

آتش زدی بر آشیانم روزی که بودم همچون کبوتر رام تو

بار دگر مشکل نشیند این مرغ وحشی دلم بر بام تو...

...تومنو به بازی تلخی کشوندی..

که ندونسته به انتها رسوندی

......

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 23:20 توسط Reza|


سرپنجه به چشمانم بگرفتم و بستم چشم

پيشاني خود پنهان بر پنجه خود کردم

تا داغ شکستم را از خلق کنم پنهان

اما تو که ميبيني....اما تو که ميداني...

تنهاترام از تنها

اي ياور بي ياران

اين دست منو اين تو،

بس کن دگر اين بازي

آخر به چه مي نازي؟

خود ميشکني آسان هر چيز که ميسازي

يک تن بود از ما ،تو ،

اي رهبر گمراهان

يا ميکشيم با خود،يا ميکِشمت آسان

نه صبح جلا دارد،نه قلب صفا دارد

اندوه غروبي نيست،

اميد به فردا چيست؟

امشب غم و فردا غم

بي عشقمو بي حالم

تنهاترم از تنها

 اي ياور بي ياران

اينک منو اينک تو ...داد دل من بستان

از صفحه ي اين گيتي

محوم کن و پاکم کن

خردم کن و خاکم کن...

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 20:18 توسط Reza|

خدا

نشونه شو از کی بگیرم

دارم دق میکنم...بذار بمیرم

آخه هنوز دلش از جنس سنگه

هنوز دلم واسه لبخندش تنگه

خدا...

ازت میخام ...

بمیرم

بدون اون چرا زنده بمونم

خدایا

"...تودیدی اشک چشمانم ز عشقش

بگردان اینک از دل کینه هایش

بکن کاری که گر مجنون آنم

شود اوهم مرا لیلای جانم..."

.

.

.

"...":سروده ی خودم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 23:10 توسط Reza|

بیچاره من بدون تو دیوانه میشم

باورم نمیشه که رفتی از پیشم

روزا میگذرن برام اما به سختی

اومدم به دیدنت اما نبودی

چاره ی درد من ،مرگم رسیده

دیگه حتی گریه هم صبرم نمیده

می ترسم از غصه ها دووم نیارم

آخه هیچ نشونه ای ازتو ندارم

بیچاره ام، خسته ام، چشم انتظارم

توی این دنیای غریب ،تنها نذارم...

بی تو از تاریکی شبها می ترسم

بی توهرگز به دیدن "ستارمون "نمیرم

آروم آروم دارم از غصه میمیرم

تو بگو نشونتو از کی بگیرم...

دارم از غصه میمیرم...

                                                          عزیزدلم...                                                           

...هرجوری دلت میخاد باش

ولی خب...

بمون کنارم ،

مشکلم اینه که جز تو

هیچ کسی رو دوست ندارم...

هیچ کسی رو

دوست

ندارم

.

.

.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 22:45 توسط Reza|

دارم ازغصه میمیرم خدا کاری بکن اینبار

که چشماموبه چشمای قشنگش بدوزم باز

خدا کاری بکن اینبار...خدای مهربون من...

دارم نابود میشم ای وای...کجارفت همزبون من

خدا کاری بکن..اون رفت....

ازت میخام که برگرده

بخدا

اینبار قدرش رو میدونم

اگرچه اون ولم کرده

خدا....

بگو که برگرده...

خدا بهش بگو مردم

چرا عین خیالش نیست

خدای مهربون من...

دلت میاد که تنها شم

بره عشقم...همه زندگیم

به کدوم آینده دلخوش شم؟

خدا کاری بکن

خدا....

صبرم همین قدربود

بگو گفتم غلط کردم

بگو گنجایشم کم بود...

بگو تقصیر من بوده

بگو ...حق داره...میدونم

بگو به فکر جبرانه

بگو قدرش رو میدونم

بگو دیگه غرورش مرد

میخاد پیش تو برگرده

بگو سختی دوریت

اونو آدمش کرده...

خجالت می کشم از اون

بگو چیزی نگه اومد

خدا...

پادرمیونی کن...

شاید ازمن خوشش اومد...

خدا.....

بگو که برگرده

بهش بگو دارم از دوریش زجر کش میشم

بهش بگو غرق اشکم

خدا....

بگو که برگرده

نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 15:55 توسط Reza|

دلم امشب چه گرفته

رو لبام خنده هام مردن

همه ی آدما انگار

منو از یاد دیگه بردن

تا تو رفتی همه چیم رفت

دیگه هیچکی فکر من نیست

دل بی تو نا امیدم

دیگه مرده دیگه دل نیست

زندگیم با تو قشنگه

بی تو سردو بی رنگه

دل عاشقا همیشه

زخمیه دستای سنگه

واسه معشوقشون تنگه

همه جا اسمتو گفتم

نفسم پر از صداته

دل عاشقم فداته

ثروتم یه قلب پاکه

دست تو دست نجاته

واسه رفتن دیگه دیره

دل من اینجا اسیره

عزیزم عزیزترینه

عاشق قدیمی دیگه داره میمیره

عزیزم عزیزترینم...

عاشقت داره میمیره

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 23:55 توسط Reza|

بی خبر ماندی ز حالم

زانکه رفت عقل از سر من

عشق تو آخر به طوفان

می دهد خاکستر من

شعله ی عشق تو از بس

در دلم بالا گرفته

سینه مالامال از درد

غم وجودم را گرفته

هرزمان آید به یادم

دیده ی مست تو

نالم از بخت بد خود

نالم از دست تو

گریم از بخت بد خود

نالم از دست تو

تو ای که به دل نقش غم زده ای

چو غنچه گره بر دلم زده ای

برگرد و بیا

ای امید دلم..

ای عزیز دلم...

ای همه زندگیم

پاره قلبم ...نفسم

برگرد و بیا روزگار مرا چون سحر روشن کن

دارم بی تو ذره ذره آب میشم

میفهمی؟

دارم تو دریای اشکام غرق میشم

دارم میسوزم

دارم دیوونه میشم

دلم میخاد بمیرم

بقرآن از تحمل دوریت برام آسونتره

باورت میشه...

نذار بمیرم

نذار از دست برم

نذار نابود شم

نذار بمیرم

نذار بمیرم

.......

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 23:20 توسط Reza|

طبیبان بر سر بالین من

آهسته می گویند

که امشب تا سحر

این عاشق دیوانه میمیرد

دلم در سینه می سوزد

تورا نادیده میمیرم

حدیث آرزوهایم همه ناگفته می ماند

چه سنگین می رود تابوت این مرده

که از بس آرزو دارد...

دلم میخاد بمیرم...دوس دارم بمیرم

باور کن...

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 22:26 توسط Reza|

عزیزدلم...

اونی که باتو زنده بود لحظه به لحظه هر نفس

وقتی بغض میشینه توگلوم بریده میشه این نفس

دیوونشم اما دلم دیوونه تر از عشق اون

قلبمو زد به اسمشو پر زد و رفت از آشیون

من بی تو میمیرم آخه به فریادم برس

وقتی که اسم تو میاد شکسته میشه بغض من

 

 

بهش بگید چقد دوسش دارم

بهش بگید...

اسمشو رو لبهام میزارم

بهش بگید پیشم نیاد

بگیدکه رفت مسافرت

"بگید دلش شکسته بود

چشماش پراز اشک شده بود

گناهش این بود که فقط

عاشق چشمای تو بود

هیشکیو قلبش نمیخاست

دیوونه لبخند تو بود

بگید فقط مرگو میخاست

بدون تو بریده بود

بریده بود از همه کس

خسته و ماتم زده بود

دنیا خراب شد رو سرش

فقط چون عاشق شده بود..."

 

عزیزدلم...

چیه ؟ چت شده بازم؟چرا باهام قهری

شنیدی درد دلهامو... آره  کل شو از بری

بیا برگرد به اون روزها ،منو بشناس ... تو میتونی

نمیدونی چه دلتنگم...تو این شبهای بارونی......

"...":سروده خودم

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 12:11 توسط Reza|

در اين شبهاي دل تنگي که غم با من هم آغوشه

به جز اندوه و تنهايي کسي با من نمي جوشه

کسي حالم نمي پرسه کسي دردم نمي دونه

نه هم درد و هم آوايي با من يک دل نمي خونه

از اين سرگشتگي بيزارم ... بيزار

ولي راه فراري نيست از اين ديوار

براي اين لب تشنه دریغا قطره آبي

براي خسته چشم من دريغا جاي خوابي

در اين سراب ظلمت نور راهي

در اين اندوه غربت سر پناهي

اسير صد بيابان و هم اندوهم

مرا پا در دل و سنگين تر از کوهم

شب پر درد و من از غصه ها دلسرد

کجا پيدا کنم دلسوخته اي هم درد...

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 22:55 توسط Reza|

عزیز دلم...

چاره ای جز این ندارم

آخه خون شدی تو رگهام

میمیرم...اگه نباشی

بی تو من

بدجوری تنهام...

نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 17:59 توسط Reza|

پشت این پنجره ها وقتی بارون می باره
وقتی غم و غصه ها تو دلم پا میذاره
وقتی هر لحظه یاد وخاطره تو
توی باغچه دلم بذر حسرت می کاره
وقتی شبنم اشک میشینه رو گونه هام
وقتی هر خاطره ای تورو یادم میاره
وقتی توی آینه خودمو گم می کنم
میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره
تازه احساس می کنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون می باره...

آره چشمام بارونیه....

چه حسی دارم میدونی،دلم گرفته ... میدونی...
یه تیکه از قلبمو من ،پیش تو جا گذاشتم میدونی...

دانلود آهنگ پشت این پنجره ها با صدای ناصر عبداللهی

نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 15:46 توسط Reza|

آرزو دارم تو هم عاشق شوی ....

آرزو دارم بفهمی درد را...

تلخی برخورد های سرد را...

می رسد روزی که بر من لحظه ها را سر کنی

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی ...

می رسد روزی که با یاد من....

نامه های کهنه ام را موبه مو ازبر کنی .........

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 18:42 توسط Reza|

اگر غمهاتو از یادت نبردم
ولی از درد دوریت غصه خوردم

اگر به قول تو هیچی نداشتم
واست از مهربونی کم نذاشتم

اگر واسه تو دلگرمی نبودم
ولی در حد سرگرمی که بودم

بی انصافی نکن تغییر کردی
منو از زنده بودن سیر کردی

ولی باز به تو حسی خاص دارم
عزیزم .... خب منم احساس دارم

از عشقت بی رمق شد تار و پودم
منو برگردون اون جایی که بودم

پیشم بودی ولی مغرور بودی
بهت نزدیک بودم دور بودی

ستاره بودی اما تو آسمونم
همیشه سرد و سوت و کور بودی

بلاهایی سرم آوردی اما
بگو من کی شکایت کرده بودم

بیا برگرد همون جوری که رفتی
به بی مهریتم عادت کرده بودم

کی مثل من کنارت پا به پا بود
کی با خوب و بد تو زندگی کرد

چقد آسون تو رفتی و ندیدی
یکی پشت سرت خون گریه میکرد......

یکی پشت سرت خون گریه میکرد......

نداشتی حرفامو بگم

این حقو ازم گرفتی

اول حرفامو بشنو بعد قضاوت کن

بعد هرکاری دلت خاس بکن

ولی اول گوش بده

نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 14:2 توسط Reza|

از دل می نویسم...

از غصه هام

از دیروز...

اومده بودم دیدنت

بایه دنیا حرف تو دلم

بایه دنیا پشیمونی

اومده بودم منو ببخشی

اومده بودم به اشتباهتم اعتراف کنم

توفرشته بودی و من

قدرتو ندونستم

توبا من خوب بودی و من با تو بد

تو مهربونی کردی و من قلب تورو شکستم

منی که ادعا میکنم عاشقتم

وای بر من...

تو گفتی عاشقم نیستی و اماعشق ورزیدی

ومن گفتم عاشقانه دوستت دارم واماشدم مایه عذابت...

وای بر من...

وای بر دیروز من..

که به آب و آتش زدم که به دیدارت برسم واما

نشد...

دیرشد...

ساعتها در سرما منتظرت ماندم

به خیال آنکه هستی...

می آیی..

ماندم...

اماتو رفته بودی...

همه رفتند

سوت و کور شد

تنها شدم

گفتم می آیی واما

نیامدی

فهمیدم رفته ای...

دلم گرفت....

بغضم گرفت...اشکم جاری شد اما

دردی از دلم دوا نشد

باز من ماندم و یک دنیا پشیمانی

...من پشیمانم...بدجور

مرور کردم

آنچه تو نوشته بودی و آنچه من نوشته بودم

نوشته بودم حرفایی که به خیال خودم

از دل بود اما

سوزاننده چون ذغال گداخته...

کاش میشد باتو حرف بزنم

کاش یکبار فقط یکبار به حرفام گوش کنی

دور از تو بودن بزرگترین مجازات من است

من جور گناهم را کشیدم...

باور کن...

عزیز دلم...

فقط یک فرصت دیگر..........

نوشته شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 12:26 توسط Reza|

اگر درياي دل آبيست تويي فانوس زيبايش

اگر آيينه يک دنياست تويي مفهوم و معنايش

 تو يعني دسته اي گل را از آن سوي افق چيدن

 تو يعني پاکي باران تو يعني لذت ديدن

تو يعني يک شقايق را به يک پروانه بخشيدن

 تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن

تو يعني يک کبوتر را ز تنهايي رها کردن

 خداي آسمان ها را به آرامي صدا کردن

تو يعني روح باران را متين و ساده بوسيدن

و يا در پاسخ يک لطف به روي غنچه خنديدن

اگر چه دوري از اينجا تو يعني اوج زيبايي

کنارم هستي و هر شب به خوابم باز ميايي

 اگر هرگز نمي خوابند دو چشم سرخ و نمناکم

 اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم

ولي يادم نخواهد رفت که ياد تو هنوز اينجاست

 ميان سايه روشن ها دل شيداي من تنهاست

اگر يک آسمان دل را به قسط عشق بردارم

ميان عشق و زيبايي تو را من دوست مي دارم...

عزیزکم..

من مثل غریقی در دریای غمی هستم

که دستش به هیچ جایی بند نیست

و تو آن تخته چوبی که تنها امید منی

برای رسیدن به ساحل خوشبختی

پس مهربانم..

تنهایم مگذار

که من بی تو هیچم

و هرچه دارم از آن توست

چون هرچه دارم از تو دارم

تویی که دیوار محکم در راه امیدم را ویران کردی

و مسیر جاده ی بی انتهای زندگی و خوشبختی را برویم گشودی

به پاس این لطفت

جان ناقابلم

فدای تو شود

بسیار ناچیز است

پس دوستت میدارم تا ابد...

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 11:52 توسط Reza|

خسته ام می فهمید ؟!
خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن
خسته از منحنی بودن و عشق
خسته از حس غریبانه این تنهایی
به خدا خسته ام از این همه تکرار سکوت
به خدا خسته ام از این همه لبخند دروغ
به خدا خسته ام از حادثه ی صاعقه بودن در باد
به خدا خسته شدم می شود قلب مرا عفو کنید ؟
و رهایم بکنید تا تراویدن از پنجره را درک کنم !؟
تا دلم باز شود ؟!
خسته ام درک کنید می روم زندگی ام را بکنم
می روم مثل شما،
پی احساس غریبم
"که به بازار وفا
کس خریدارش نیست
من خودم میدانم
که غریب است حسم
در شهری که
مردمانش
نرمی قلب مرا
گرمی حس مرا
نه پذیرفتند
نه توانستند
که بفهمند ... "
 
"...":سروده ی خودم
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1391ساعت 21:46 توسط Reza|

دیگر نمی نویسم

نمی خواهم بنویسم

نه از عشق نه از محبت

نه وفاداری نه از صداقت

که این روزها خریداری ندارد

از روزگار می نویسم

که چگونه مرا خردوخراب کرد

چگونه قلب ضعیف و ناتوانم را

در آتش سنگدلیش

به جرم عاشقی

سوزاند و خاکسترش را بر باد داد

که چه شبهایی

ناله ها سر دادم

ضجه ها زدم

اشک ها ریختم

و افسوس

نه کسی فهمید

نه شنید

نه کسی بود که دلداریم دهد

خدایا

میدانم باعث همه اینها خودت بوده ای

تو نخواستی که کسی کنارم باشد

تا فقط سوی تو آیم

و فقط حرف دلم را به تو گویم

من چنان کردم

به تو  گفتم

و تو گوش دادی

ولی نبودی که اشکهایم را پاک کنی

که سرم را روی شانه ات بگذارم..

باز مرا جز تو غمخواری نیست...

روزگاری نوشتم

از او

که سند هستی ام را به نامش زدم

و او

هستی ام را به باد داد

تلاش کردم

شد یک عمر

خسته شدم

از تو

که نمی توان نامت را انسان نهاد

پس برو

که دیگر ارزش نوشتن هم نداری

که دیگر حالم از خواستن تو بهم می خورد

...

تمام

نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 0:28 توسط Reza|

در آتش رهايم ، خدا شاهد است
به غم مبتلايم ، خدا شاهد است
شب است و دل و بيکسي ، واي من
به درد آشنايم ، خدا شاهد است
دگر صبر و تابي ، دگر طاقتي
نمانده برايم ، خدا شاهد است
دلم ميگدازد در آتش ، دريغ
به غم همنوايم ، خدا شاهد است
شکسته است آيينه هاي مرا
غم دير پايم ، خدا شاهد است
رسيده است تا نا کجا ، نا کجا
طنين صدايم ، خدا شاهد است
بگو جان ما را ز غم چاره چيست ؟
اسير بلايم ، خدا شاهد است
به شعر غريبم به شبهاي غم
ترا مي سرايم ، خدا شاهد است ...

 

عزیز دلم

پاره قلبم

بارها گفته ام وبار دگر می گویم

..گرچه جانم رود از دست در این کنج قفس

مهرت از دل نرود تا که مرا هست نفس...

خدا شاهد است...

نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 14:50 توسط Reza|

بی تو این روزای روشن

واسه من تاریک و تاره

وقتی بی تو تک و تنهام

زندگیم معنا نداره

از همون روزی که رفتی

دل به هیچ کسی ندادم

فکر می کردم میرسی

یه روز تو بی کسیم به دادم

رفتی و چشمای خیسم

یادگاری از تو مونده

بی وفایی هات هنوزم

تورو از دلم نرونده

چشم به راه تو می مونم

تا تو برگردی دوباره

میدونم وقتی که نیستی

دل من دووم نمیاره

تا وقتی که زنده هستم چشم براه تو می مونم

تو ولی رفتی که رفتی نمیای پیشم میدونم

اما هرکجا که هستی منو تو دلت نگه دار

با چشمای خیس و گریون من میگم

عزیز دلم

منتظرتم تا ابد.....

همه میگن حماقته

دیوانگیه محضه

ولی چه کنم

هیشکی از دلم خبر نداره

نمیدونن که بی تو بودن فقط مرگه

نمیدونن حتی نمیتونم تصور بی تو بودن رو داشته باشم

اگه این امید بیهوده اس

اگه خیال خامه

اگه واهیه

عیبی نداره

من دلمو به همین امید واهی خوش می کنم

مطمئنم خدا هیچ وقت ناامیدم نمی کنه

رومو زمین نمیندازه

پس

چشم براه تو میمونم تا که برگردی دوباره

اگه هم برنگشتی

من میام سراغت

پس منتظرم بمون...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1391ساعت 23:25 توسط Reza|

ای گل ناز من...
نغمه ی ساز من ..
بی خبر مانده ای،
از من و راز من
من عاشق ز عشقت بی قرارم
تو چو لیلی و من، مجنونم ای گل
دل من بی تو دائم بی قراره
به جز آزار مو، کاری نداره
سرو آزاد من،
کی کنی یاد من
خم شده قامتم،
شاخ شمشاد من...
عزیزم از غم و درد جدایی
به چشمونم نمونده روشنایی
گرفتارم به دام، غربت و درد
نه یار و همدمی، نه آشنایی
گل من یار من،
تویی دلدار من..
یار من یار من،
تویی غمخوار من
سر راهت نشینوم تا ته آیی
در شادی به روی ما گشایی
آید روزی به روز ما نشینی
ببینی تا چه سخته بی وفایی...
دل ما بی تو بی قراره
به جز آزار مو کاری نداره
جان جانان من، عشق سوزان من
برده ای از نظر، عهد و پیمان من
بی تو اشکم ز مژگان تر آیه
بی تو نخل حیاتم بی بر آیه
بی تو در کنج تنهایی شب و روز
نشینوم تا که عمر مو سر آیه.....

عزیزم...

عشق تو باز اندر آوردم به بند..

عهد بسته بودم..

چون تو را دیدم بگویم از تو دلگیرم

و باز تو را دیدم وگفتم..

بی تو میمیرم...

عزیز من دنیای من

فدای تو..فردای من..

بی مروت من..

بی وفای من..

سنگدل من...

فدای مهربونیات..

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 23:45 توسط Reza|

یه حسی دائما می گه از اول اشتباه کردم

از اینکه عمرمو با تو کنار توتباه کردم

تمام زندگیم بودی شب و روزم کس وکارم

حالا نیستی و شبهامو کنار گریه بیدارم

بدون هیشکی به غیر تو به قلب من نمیشینه

دیگه هرگز کسی ما رو کنار هم نمی بینه

می گفتی بی من آرومی ولی باور نمی کردم

دیگه از عمق دلتنگی پیشمون بر نمی گردم..

دیگه از تو توی ذهنم یه بی همتا نمی سازم

واسه برگشتنت دیگه بهت من رو نمی ندازم

یه عمر از رو نمی رفتم نمی گفتم جدا می شی

امیدم بوده که روزی به عشقم مبتلا می شی

خودت می بینی که دارم تو اوج عاشقی میرم

ولی اینبار سراغ تو از این و اون نمی گیرم

درسته قسمتم اینه ولی عشقت نمی میره

بدون هرگز کسی جات و توی قلبم نمی گیره

خدا .. بدجور داغونم بیا با ما وفایی کن

خداوندا بیا امشب به حق من خدایی کن.....

 

خدایا میدونم میدونی که اگه چیزی هم نگی

اگه کاری نمی کنی

هرگر نمیگم که صدامو نمی شنوی

می شنوی می بینی حال و روزمو

من که همیشه واسه هر لطفت شکرتو بجا آوردم

نمونش همین دو سه پست قبلی

ولی چرا دووم نداشت

چرا هربار این خوشیا به کامم زهر میشه

همه بهم گفتن خوش بحالت مشکلت حل شد

شایدم همونا چشمم زدن

ولی نمی دونن که دردی بزرگتر به دلم افتاد که

اون روزای خوشم حتی یادمم نمیاد

بعضی وقتا میگم کاش اصلن خوشیی نبینم

کاش اوضاع همین طور بمونه

چون هربار دنیا روی خوش بهم نشون میده

منتظر روز سخت ترش میمونم

خدایا

میدونم داری امتحانم می کنی

ولی به چه قیمتی

به قیمت گمراه شدنم

یا ذره ذره آب شدنم

نابودیم

خدایا من میدونم امید تو این موقعیت ها معنی پیدا میکنه

موقعی که واشدن گرهم به نظرم غیر ممکن میاد

ولی ایمان دارم تو هرکاری بخوای میتونی

پس چشم امیدم به دست رحمت توست...

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 0:17 توسط Reza|

ساقی بیا که یار ز رخ پرده بر گرفت                         کار چراغ خلوتیان باز در گرفت

آن شمع سر گرفته دگر چهره بر فروخت                    وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت                 وآن لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

زنهار از آن عبارت شیرین دل فریب                          گویی که پسته ی تو سخن در شکر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود                      عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت

هر سرو قد که بر مه و خور حسن می فروخت           چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست                    کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

                             حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت

                            تعـــــویذ کـــرد شعــــر تـــــو را و به زر گرفت..

 

خدایا از تو ممنونم

نمی دونم چی بگم

چجوری شکرتو بجا بیارم

من معجزتو به چشم خودم دیدم

به بزرگی خودت قسم

به بلندی آسمون

به روز و شبت قسم

سر از شکرت ندارم تا دم مرگ..

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 23:25 توسط Reza|

کنار سیب رازقی

نشسته عطر عاشقی

من از تبار خستگی

بی خبر از دلداگی

...

"ابر شدی صدا شدم

شاه شدی گدا شدم

شعر شدی قلم شدم

عشق ندیدم که غم بشم

..

لیلای من

دریای من

هر لحظه ای در یاد من

این لحظه در هوای تو

شکسته ام به پای تو..

من عاشقم..

مجنون تو..

دلبسته و دلدار تو..

لیلی ز مجنون بی خبر

کز من نباشد هیچ اثر

گشتم در اینجا در به در

مست و پریشون و خراب

هر آرزو نقش بر آب

شاید که روزی عاقبت

عشقم نشیند در دلت

کنار هر ستاره ای

همیشه ابر پاره ایست

در به دری بی چاره گی

سهم من از دلداگیست

عمرم تویی

جانم تویی

دردی و درمانم تویی

لیلای من

دنیای من

فدای تو فردای من

..."

"...":سروده ی خودم

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 13:22 توسط Reza|

از چه بنویسم

از این بالا و پایین های دنیا

از این پیچ و خم ها

که میدانم انتهایش پرتگاهی است

به عمق ناامیدی

که زمانی هم که روزگارم بر وفق مراد است

یا اقلا علیه من نیست

نمیدانم شاد باشم یا ناراحت

چون میدان که از پس این فرح

غمی بزگتر در انتظارم است که

همه مزه شیرین این شادی را به کامم تلخ خواهد کرد

...

"خدا دیگر ندارم تاب این بالا و پایینهای دنیا را

ندارم طاقت دوری بگویم بر که دردم را.."

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 23:36 توسط Reza|



قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت